هلیا  جونهلیا جون، تا این لحظه 6 سال و 7 ماه و 4 روز سن دارد
رونیا جونرونیا جون، تا این لحظه 3 سال و 7 ماه و 23 روز سن دارد

هلیا خورشید زندگیمون

به نام او

تولد نینی آبجی هلیاناز

عزیز دلم دختر مهربونم هلیای عزیزم  ببخشید دیر اومدم وبتو اپ کردم بالاخره انتظارمون بسر اومد و خداوند در اولین روز ماه اردیبهشت ماه تولد تو عزیز دلم برای دومین بار نعمتشو بر ما تموم کرد و یه فرشته کوچولوی ناز و دوست داشتنی درست مثل خودت بهمون بخشید یه  دختر ناز و زیبا که تو دختر مهربونم همون اولین بار که دیدی کلی خوشت اومدو دوسش داشتی و دستای کوچولوشو بوسیدی و من همش نگران اولین برخورد تو با نینی بودم که خداروشکر مثل همیشه یه خانم همه چی تموم بوری و با مهربونیات منو کلس ذوق زده کردی الهی مامان فدای دل مهربونت برم که اصلا حسودی نمیکنی و همش دوسش داریو مواظبشی که این همه خوبی رو شکرگدار خداوندم که نگرانیهامو کم میکنه با وجوددوتا گل ...
17 ارديبهشت 1394

تولد دومین فرزند عزیزم دختر زیبایم رونیا

زبان ما قاصر است از شکر نعمت تولد عزیز دلمون و حس بودنش تو زندگیمون . در روز تولدت سر بر زمین ساییده و از درگاه حق نهایت سپاس خود را بجا اورده و برایت سالهای سال عمر با عزت و برکت از خداوند خواستاریم باشد که بقا عمرت با عزت و سربلندی و خوشبختی باشد. شکفتن نوگل زیبایمان در دشتی از یاسهای مهربانی با نجوای سیمین آبشاران مبارک باد با آرزوی روشن ترین فرداها برای وجود نازنینش. ...
17 ارديبهشت 1394

1000 روزگی عزیز دلم

نفس مادر دختر نازنینم  الهی قربونت برم که 1000 روزه شدی مبارکت باشه گلم انشالله صدوبیست ساله شی و عمر با برکتی داشته باشی . مامانو ببخش دیر به دیر آپ میکنم انقد خانم شدی دختر بزرگ منی دیگه حالا خواهر بزرگ نی نی ام هستی همش منتظر اومدنشی میگی کی میاد نی نی الهی فدای مهربونیات      جنسیت نی نی ام معلوم شد خوش بحالت که خدا لطف بزرگی به من و تو کرد من که خواهر نداشتم      و همیشه حسرتشو میخوردم ولی در عوض تو دختر قشنگم انشالله با لطف خدا خواهر دار شدی و یه نی نی دخملی دیگه به خونوادمون اضافه میشه و خدارو هزار بار بابت سلامت بودنش تا اینجا و ابجی دار شدن شما شکر کردم. با اینکه حالتهام با سر حاملگی سر شما خیلی ...
22 بهمن 1393

سی ماهگی و سی و یک ماهگی خانم طلا

عزیز دلم دختر قشنگم  میدونی چقد دوست دارم ببخشید با تاخیر وبتو به روز میکنم سی ماهگی و سی و یک ماهگی دختر نازم با تاخیر مبارک انشالله صدوبیست سال زنده باشی و مثل الان که شاد و پرانرژی هستی همینجور دختر شاد خودم بمونی دختر شیرین زبونم چقد خوشحالم که خدا تو رو بهم داده و تازه یه لطف دیگه هم شامل حالم شده و یه نی نی دیگه هم تو راه داریم عزیزکم انقد خوشحالی همش میگی کی نینی میاد منم میگم نینی پیش خداست یکم مونده تا بیاد داره واسه ابجیه مهربونش یه کادوی خوشمل تهیه میکنه تا روز تولدش به عنوان کادو بهت بده و تو انقد ذوق میکنی الهی مامان فدات شه دوست دارم تمام خاطرات قشنگ تولدت دوباره داره کم کم برام یاداوری میشه انشالله به زودی میرم سونو و م...
10 دی 1393

خبر نی نی دوم

هلیا عزیزم دختر مهربونو قشنگم الان چند روز دیگه دو سال و نیمه میشی میخام تو وبت از نی نی دوم که دومین هدیه الهی به منو بابا محمد هست بگم که خدا دوباره لطفشو شامل حالمون کرد و مارو لایق داشتن یکی دیگه از فرشته هاش دونست و دهم شهریور دیگه از داشتن نی نی دوم مطمئن شدیم الان هم نی نی دقیقا سه ماهو یازده روز هست که تو دل مامانیه عزیز دلم همیشه دوست داشتم که اختلاف سنیه شما با بچه بعدمون بیشتر از سه سال نشه که همبازیهای خوبی برای هم باشید و خدارو شکر نی نی هم تقریبا سه سالگی شما به دنیا میاد امیدوارم بتونم مامان خوبی برای شما و نی نی بعدیمون باشم از شما بگم الهی قربونت برم حالا که بهت اطرافیان گفتن خدا نی نی بهمون میده همش میای با اون شیرین زبونیت...
16 آبان 1393

29 ماهگی خانم طلا

عزیزکم دختر ناز و مهربونم بیست و نه ماه گذشت و چه شیرین گذشت هر لحظش انشالله همیشه سلامت و شاد باشی عزیز دلم هر روز خانم تر میشی چه زود میگذره روزها دوست ندارم این روزهای شیرین تموم شن هر لحظش با تو واسم هزارتا خاطره است شیرین زبون مهربون عاطفی احساسی خانم مودب اصن خانم گل خودمی یه دونه ای انقد از حرف زدنت خوشم میاد همه چیو جابجا میگی مادر فدات بشه مثلا به دکمه میگی دمکه و خیلی چیزای دیگه انقد شیرین شدی هر کی میبینتت عاشقت میشه بس که ماهی . دیگه واسه خودت خیلی مستقل شدی همش میخای خودت کاراتو انجام بدی همش میگی خودم خودم دیگه لباستو میخای خودت انتخاب کنی خودت بری دستشویی خودت غذا بخوری یعنی لحظه لحظه شاهد بزرگ شدنت هستم هر روز یه کار جدید تاز...
28 مهر 1393

خرید پاییزی هلیا جونی

دختر خوشگل و نازم عزیزکم حالا که فصل پاییز رسیده با اینکه هنوز هوا خیلی سرد نشده و هنوز نسبتا گرمه ولی من خیلی ذوق داشتم برم واست خرید لباسهای جدید و گرم بنابر این منو بابایی و شما یه روز عصر رفتیم خرید و من عاشق خرید واسه شمام مخصوصا الان که دیگه انقد شیرین زبون شدی اونجا همش واسه خودت انتخاب میکردی میگفتی مامان این اندازمه فکر کنم این یکی چی؟ همش میومدی پیشم یکیو برمیداشتی مگفتی اینو میخام نه این قرمزه رو میخام یعنی اصلا انقد خوردنی شده بودی میخاستم بخورمت دختر نازو شیرین زبونم همیشه تو رویاهام همچین دختری داشتم که واسه خودش لباساشو انتخاب میکنه وای چقد خوشحالم خداتورو بهم داده هزاران بار خدارو شکر میکنم عزیز دلم . بالاخره دیگه منو با...
9 مهر 1393