این روزهای هلیا جونی
عشقم دختر نازم این روزها که تو بیست ماهگی هستی خیلی شیرین زبونو بانمک شدی همش دلبری
میکنی با این سن کمت هرکسی واست کاری انجام میده سریع میگی ممون یا مسی وای که همه چقد
تعجب میکنن قربون این دخمل مودبم برم دیگه اینکه همش دوست داری با باباجونو مامان جون ودایی هات
بازی کنی مخصوصا توپ بازی و اون خنده های از ته دلت آدمو دیوونه میکنه عزیززمی و دهمین
مرواریدتم در اومد دندون نیش بالا سمت راست خیلی خوشحالم که تورو دارم انقد عاطفیو احساسی هم
هستی همش تا منو بابایی میگیم جاییمون درد میکنه سریع میگی ماسا بعد شروع میکنی به ماساژ
با اون دستای کوچولوت. مامانی همیشه انقد مهربون بمون. بعد کتاب دعا یا قرانم که میبینی دلت میخاد
سریع بخونی برش میداری به زبون خودت شروع میکنی بلند بلند خوندن و الله الله گفتن.بعدشم مثل آدم
بزرگا بوسش میکنی میزنی به پیشونیت .نمازم خیلی قشنگ میخونی نیت میکنی میگی الله بعدم
لبهاتو تکون میدی مثلا داری میخونی بعدم میری رکوع بعدم سجده الهی قربونت برم که همه رو از روی
اصول انجام میدی میدونم انقد پاکو خدایی هستی تاثیرات سفری هست که تو ۴۵ روزگی خداوند نصیبت
کرد انشاالله همیشه پاکو مهربون بمونی خداوند رو هم فراموش نکنی که چقد دوست داره.بازم مثل
همیشه خدا جونم رو بابت داشتن تو وبابا محمدت شکر میکنم الحمدالله رب العالمین.



این روزهای هلیا جونی 

